مرثیه
· 3 تیر · خواندن 1 دقیقه نمیدونم چرا امشب دلم رفت سمت جنوب و مدرسه میناب و پیکری که هیچ وقت پیدا نشد . . .
این مرثیه را برای ماکان نصیری نوشتم.
باد
از ویرانه که میگذرد
بوی گچِ سوخته را
مثل پرچمِ نیمهافراشتهای
در کوچه میچرخاند؛
انگار هنوز
صدای زنگِ مدرسه
زیر آوار
دستوپا میزند.
میناب
چشمهایش را بسته
اما خاک
هنوز گرم است
از ردّ قدمهای کوچکی
که هیچکس
دیگر نمیبیند.
ماکان…
نامت
مثل آهِ مادر
در هوا مانده؛
نه پیدا میشوی،
نه برمیگردی،
فقط هر شب
جایی میانِ آوار
و دلِ او
میلرزی.
ای کودکِ گمشده—
ای پیکرِ بینشانی
در گودالِ قتلگاهِ این عصر—
زمین
چقدر باید خون ببیند
تا بفهمد
هیچ جنگی
حق ندارد
به دفترِ مشقِ یک بچه
دست بزند.
مادر
هر شب
با روسری خاکی
کنار دیوارِ سوخته مینشیند
و زیر لب میگوید:
«اگر صدایش را شنیدی…
بگو برگردد…
فقط یکبار…
فقط یکبار دیگر…»
اما باد
فقط بوی گچ و دفترِ پاره را
برمیگرداند—
و سکوتی
که از هزار گریه
سوزانتر است.
«اوقات»