خودم را دوست می دارم.

اوقات اوقات اوقات · 28 خرداد · خواندن 1 دقیقه

صبح، مثل پرده‌ای نازک از نورِ هنوز نرسیده، روی شانه‌ام نشست و من—با همان ادعای همیشگیِ سحرخیزی—از جا بلند شدم؛ انگار که جهان پیش از طلوع، دستی پنهان روی نبض آدم می‌گذارد و می‌گوید «بیدار شو، هنوز می‌شود از نو شروع کرد».

صبحانه را شاهانه چیدم، نان گرم مثل پره‌های خورشیدِ در راه، چای مثل رودخانه‌ای آرام، و در همان میانهٔ لقمه‌ها ناگهان فهمیدم چقدر مدت‌هاست خودم را مثل گلدانی بی‌صدا در گوشهٔ اتاق گذاشته‌ام و از یاد برده‌ام که باید آب بخورد، نور ببیند، نوازش شود؛ همان‌جا تصمیم گرفتم بروم خرید، نه برای چیزها، برای احساسی که چیزها گاهی در آدم بیدار می‌کنند. در بازار، میان همهمهٔ قیمت‌ها که عمداً ازشان چشم بستم، فهمیدم بدنم دیگر آن اسبِ سرکشِ سابق نیست؛ کمی کندتر، کمی خسته‌تر، کمی محتاج رسیدگی. همان‌جا بود که رژیم فستینگ مثل چراغی قدیمی در ذهنم روشن شد؛ یادم آمد چطور انرژی‌ام را بالا می‌برد، چطور قند و فشارم را مرتب می‌کرد، چطور دستگاه گوارشم را مثل ساعتی دقیق کوک می‌کرد و حال دلم را هم.

این روزها قدم‌هایم را در جهتی می‌گذارم که حال خودم اولویت باشد؛ فهمیده‌ام آدم وقتی خودش را دوست داشته باشد، وقتی برای خودش ارزش قائل شود، وقتی دست نوازش روی شانهٔ خودش بکشد، تازه می‌تواند جهان را هم با مهربانی نگاه کند و دیگران را هم دوست داشتن بلد باشد؛ و امروز، در میان نور کم‌رنگ صبح و شلوغی بازار، حس کردم دارم کم‌کم به خودم برمی‌گردم، مثل پرنده‌ای که بعد از سال‌ها دوباره راه لانه‌اش را پیدا کرده است.