به مناسبت گذر از عدد ۱۰۰

اوقات اوقات اوقات · 25 خرداد · خواندن 1 دقیقه

برای کسی مثل من که ماهی ، سالی تو بیان پست می‌ذاشتم و فکر می‌کردم سکوت امن‌ترین پناهگاهه، ۱۰۰ پست توی یک بازه زمانی محدود! یه جورهایی شبیه شکستن یه طلسمه.

منِ درونگرا، منِ کم‌حرف، منی که همیشه موضوعات شخصی‌مو مثل یه صندوقچه‌ی قفل‌خورده نگه می‌داشتم…

اینجا، تو بلاگیس، پوسته‌هام یکی‌یکی ترک خوردن.

نه با سروصدا، نه با نمایش؛

آروم، مثل وقتی که یه زخم قدیمی بالاخره تصمیم می‌گیره خوب بشه.

شاید زندگی شخصی‌م تکونم داده، شاید جهانم عوض شده، شاید فقط خسته شدم از قایم کردن خودم.

نمی‌دونم.

ولی می‌دونم که اینجا، بین همین آدم‌های مجازی اما واقعی، یه جور آرامش پیدا کردم که تو هیچ جای دیگه نبود.

این روزها سرم شلوغ‌تر از همیشه‌ست، کار و زندگی مثل موج می‌ریزن روم،

اما همین‌که میام اینجا، همین‌که چند تا اسم آشنا می‌بینم، همین‌که می‌دونم چند نفر منتظرن ببینن امروز چی نوشتم…

یه چیزی تو دلم روشن می‌شه.

یه چراغ کوچیک، اما واقعی.

دوستایی دارم که می‌نویسن و می‌خونن،

و دوستای خاموشی که هیچ‌وقت چیزی نمی‌گن،

اما حضورشون مثل سایه‌ی خنک یه درخته تو ظهر تابستون.

همه‌شون عزیزن.

همه‌شون بخشی از این مسیرن.

گاهی فکر می‌کنم شاید این نوشته‌ها، این تراوشات ذهنی که ازم می‌ریزن بیرون،

یه گوشه‌ی کوچیک از حالِ زندگی کسی رو بهتر کرده باشه.

اگه کرده باشه…

همین برای من کافیه.

در آخر فقط یه چیز می‌مونه:

مواظب مهربونی‌هاتون باشید.  

این روزها مهربونی مثل آبِ سرد وسط کویر می‌مونه؛

کم، نایاب، اما نجات‌بخش.