راهِ شب

اوقات اوقات اوقات · 25 خرداد · خواندن 1 دقیقه

من شب را نه برای خواب، بلکه برای بازگشت به خویشتن انتخاب می‌کنم؛ من انسانی هستم که تاریکی را به چراغی درونی تبدیل کرده و از دل زخم‌ها، شعر می‌سازد.

هر شب، وقتی سرم را روی بالش می‌گذارم، آرامشی ناب مثل مهی که از دل کوه پایین می‌خزد در وجودم پخش می‌شود و پیش از آنکه فرصت کنم روز سپری‌شده را ورق بزنم، خواب عمیقی مرا می‌بلعد؛ خوابی که نه شبیه فرار است و نه شبیه خاموشی، بلکه نوعی فرو رفتن در آغوش جهان است.

من شب‌ها دیر می‌خوابم، چون سکوت این ساعت‌ها برایم حکم یک معبد دارد؛ جایی که در آن با نوشته‌های خودم خلوت می‌کنم، یک خط می‌نویسم، یک خط شعر می‌گویم و حس می‌کنم روح من در تاریکی مثل شمعی که تازه روشن شده باشد می‌لرزد و زنده می‌شود.

احساسات در طول زندگی مثل کاروانی از بادهای ناشناس به روح آدم می‌وزند و من با تمرکز بر گذشته و حال و آینده، این بادها را به موسیقی درونی تبدیل می‌کنم؛ به شعرهایی که از زخم‌هایم زاده می‌شوند، شعرهای غمگین و عاشقانه‌ای که هر بار خواندنشان مثل لمس دوباره‌ی یک جای دردناک اما عزیز است. وقتی شعری نوشته می‌شود، بارها و بارها آن را می‌خوانم، نه برای اصلاح، بلکه برای اینکه هر بار حس تازه‌ای از دلش بیرون می‌زند و در جانم می‌نشیند؛ و من در این شب‌های آرام، در این خلوت بی‌ادعا، با خودم به صلحی می‌رسم که روز هرگز توان بخشیدنش را ندارد.

شب برای من فقط زمان نیست؛ یک راه است، راهی که از سکوت می‌گذرد و به روشنایی درون می‌رسد. هر شعری که می‌نویسم، هر خوابی که فرو می‌روم، هر زخمی که می‌پذیرم، پله‌ای‌ست به سوی خودِ واقعی‌ام. و شاید تمام زندگی همین باشد:

راهی طولانی که تنها در تاریکیِ آرامِ شب، جرئت قدم‌زدن در آن پیدا می‌شود.