یک لیوان آب خُنَک
· 31 تیر · لیوان آب خنک، در دلِ شب، چیزی فراتر از یک ظرف شیشهایست؛ انگار دریچهایست به جهانِ آرامش.
در دست که میگیریاش، جهان برای لحظهای مکث میکند؛ گویی آب خنک پیامبریست از سمت کوهها، از دلِ برفهایی که هرگز به هیاهوی شهر آلوده نشدهاند.
آب، در سکوتِ خودش، فلسفهای پنهان دارد:
میگوید رهایی همیشه بیرنگ است، بیادعاست، بیصداست.
میگوید حقیقت، مثل همین جرعه، نه گرم است و نه سردِ آزاردهنده؛ درست در نقطهای میایستد که جان را آرام میکند.
لیوان، مثل معبدی کوچک، این روشناییِ بیصدا را در خودش نگه داشته؛
و تو، وقتی مینوشی، انگار جهان را مینوشی:
تمام رودهایی که راهشان را گم نکردهاند،
تمام بارانهایی که بیمنت بر خاک افتادهاند،
تمام لحظههایی که زندگی، بیهیچ نمایش و ادعایی، فقط «خوب» بوده است.
جرعهی اول، مثل بیداریست؛
جرعهی دوم، مثل آشتی با خودت؛
جرعهی سوم، مثل اینکه بفهمی جهان هنوز میتواند مهربان باشد.
و در پایان، لیوان آب خنک، چیزی نمیگوید؛
فقط یادآوری میکند که آرامش، همیشه همینقدر ساده بوده است.
آب را نوشیدم
و جهان برای لحظهای
به اندازهی یک لیوان، قابلتحمل شد.
«اوقات»